خدمت دوستی بودیم گفتند قصد عزیمت به بیت الله الحرام را دارند . نفهمیدم چه شد که همسفرش شدم . دعاگوی شما هستم در خانه ی خدا.
عیدتان مبارک![]()
مرغ سحر در شب یلدا تویی...
خدمت دوستی بودیم گفتند قصد عزیمت به بیت الله الحرام را دارند . نفهمیدم چه شد که همسفرش شدم . دعاگوی شما هستم در خانه ی خدا.
عیدتان مبارک![]()
در کشور ایران که دلتنگی فراوان است
کنجی برای گریهی مردم خراسان است
کنجی که جذاب است مثل خال کنج لب
کنجی که در واقع تمام خاک ایران است...
ارزون ترین جنس حراجی میشم
دور تو می گردم و حاجی میشم
یکی نبود ، يکی هم که بود ، يک شب مرد
و قصه داشت بدون يکی ورق میخورد
وفصل، فصل درو کردن درختان بود
و قحط آينه و آفتاب و باران بود ...
منی که آينه بودم، شکست میخوردم
هزار مرتبه میمردم و ... نمیمردم !
و فصل، فصل درو کردن اقاقی بود
و فصل چيدن از عشق هر چه باقی بود
تـمام آينهگیهای من ترک میخورد
به روی باور من داشت مهر شک میخورد
و اتفاق قشنگی که داشت میافتاد
سپرده شد به هياهوی هر چه باداباد
کسی نبود که با من کمی درنگ کند
دقيقههای مرا اندکی قشنگ کند
و قصه داشت بدون يکی ورق میخورد
و مرد ِآينهام لحظه لحظه میپژمرد
من ِ در آينه با من اگر چه فاصله داشت
غريبه بود وليکن هميشه حوصله داشت
برای زمزمهی دردهای من با من
برای گريه شدن - پا به پای من با من
برای از تو شنيدن ... به راستی کی بود؟
غروب ابری يک پنجشنبه در دی بود ...!
به مرد آينهام گفتم: آمد او ! آمد !
هدر نشد غم شبهای های و هو ، آمد
هدر نشد غم اين ساليان دربدری
دقيقههای پر از التهاب بیخبری...
رسيدهای که رهايم کنی از اين همه شک
از اين چقدر مترسک، از اين همه شکلک
از اين جماعت از اصل و ريشه بیريشه
شبيه باد چو کولی؛ هميشه بیريشه
رهايم از غم اينان کنی پـریـزاده
از اين جماعت از اسب و اصل افتاده
چه سالها که من ِبين خيل ِشکلکها
گريستم، نه وليکن به ميل ِشکلکها
غم نيامدنت را نهان گريسته ام
هميشه دورتر از چشمشان گريستهام
نمیشناختمت، اشتباه میکردم
به هر کسی که میآمد، نگاه میکردم؛
تـمام، چند صباحی درنگ میکردند
به شکل تو خودشان را قشنگ میکردند
ولی دريغ! شبيه تو هم نبود کسی
که جانشين کنمش تا شبی خودت برسی
شبی رسيدی از آنسوی دورها ، کی بود؟
غروب ابری يک پنجشنبه در دی بود ...!
... اتاق بی کسی ام زير شيروانی بود
اتاق خلوت من غرق بی زمانی بود
هوای مرد در آيينهی مرا و مرا
هوای هق هق و دلتنگی و چهها و چهها ...
و مرد آينهام که دوبارهی من بود
هـميشه دل نگران ستارهی من بود
که هيچگاه به چشمانمان نديديمش
ميان اين چقدر آسمان نديديمش
از انتخاب شدن هر دو دل به شک بوديم
که هر دو زخمی اين خيل صورتک بوديم
اتاق و مَرد در آيينهی پر از فرياد
به شاعرانگیام خوب بال و پر میداد
شب اتاق مرا سررسيدی و چيدی
به مرد ِ آينهام عاشقانه خنديدی
سبب شدی که به من هم ستارهای برسد
به من هم از دل شبها اشارهای برسد
و فصل، فصل شکوفايی درختان شد
و بخت شبزده ی من ستاره باران شد
تو با حرير تماشايی تماشايت
شبانههای مسيحايی تماشايت
مرا که زنده نبودم، دوباره روياندی
به جای جای شب من ستاره روياندی
که تا بهانه سبز اقامتت باشم
و مرغ عشق ِسپيدار قامتت باشم
رسيدهای که به آيينهام بپيوندی
تويی که آينه هستی ؛ قشنگ میخندی ...
*
يکی از اين همه از جنس دردهايت نيست
غريبهاند، يکی دردآشنايت نيست
دلت نسوزد بر سايهها و شکلکها
که ادعای حضورند اين مترسکها
تو را چه کار که اينجا پيامبر باشی؟
برای شب زدگان قاصد سحر باشی؟
تو را چه کار که اين خواب را برآشوبی؟
به ياوه مشت به سندان چقدر میکوبی؟!
از آفتاب در ايشان اثر نخواهی يافت
يکی چنان که تويی، بينشان نخواهی يافت
بگو فرشتهی آيينه رو؛ که خواهی رفت
تو ای نجيب هميشه؛ بگو که خواهی رفت!
به نام نامیات ای مهربانترين! سوگند
که اين جماعت چونان تو را نمیفهمند
*
و رفت، رفت که بی چشمداشتی برود
ببين! تو بودی اگر ، میگذاشتی برود؟
*
تمام جان و تن من! خدا نگهدارت!
بنفشه! نسترن من! خدا نگهدارت!
به يادت آينه جان، ابر ابر میبارم
هنوز هم که هنوز است ؛ دوستت دارم....